به... - تاریخ: 1402/5/28 ساعت: 12:12
خودم نه! چشم هایم اما تشخیص میدادند.خاکستری... سفید... رنگ هایی که از من بر آینه جا مانده بود... + تاريخ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۲ساعت 18:48 نويسنده علی | Adblock test (Why?)
تو را میبینم و یادم میرود که دیده ام - تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 19:14
نگاه کن به واژگونی واژه هابه استیصال چشم هایی که تاب تماشا ندارندبه این زیبای وصف ناشدنی غیر قابل تکرار.نگاه کن به چیزی که در ظرف نگاه نمیگنجدو ببین که من در تمام این سالها چه کشیده ام... + تاريخ جمعه ۲۶ اسفند ۱۴۰۱ساعت 12:24 نويسنده علی | Adblock test (Why?)
i'm trying to remember what should i forgot - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 13:01
میتوانستم به یاد بیاورم اما دیگر نه. حالا از آن روز ها خیلی گذشته است و این منِ یاغیِ هذیانگو، دیگر یک پسربچه تازه به دوران رسیده نیست که در اعماق افکارش به چیزی بیاندیشد که بسیار فراتر از اندیشه است.بسیار !من اما میتوانستم به یاد بیاورم آن چشم های همیشه غمگین را. بگذار اصلاحش کنم... آن چشم های شادِ...
تولد 10 سالگیت مبارک، وبلاگ جان - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 13:01
زخمی حرف هایی برآمده از اعماق وجودم هستیزخمی حرف هایی که به یادگار از من با تو خواهند ماندتو اما هیچ دم نمیزنی از این منِ سر به هوای فراموش کار که گاهی روزمرگی ام را به تو ترجیح میدهم...تو اما همیشه سکوت میکنی و این سکوت  "سرشار از ناگفته هاست" + تاريخ پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 20:22 نويسنده علی |...
آه از آن چشم ها... - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 13:01
نگاه میکنم به سفید. و از جایی به بعد که چشم هایم را حتی از دست میدهم. همچنان تصویر تو را میبینم. تو در تمام سلول های خاکستری مغز من هستی. زیر سخت ترین شکنجه ها نیز بوده ای. شکنجه گر پرسید:- چیزی از تو نمانده که بگیرم، نمیخواهی حرف بزنی؟گفتم- همه چیز دارم هنوز وآن همه چیز تو بودی.آدم ها میخواستند تو ...
اسفند که میشه... - تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 11:46
خیلی وقته که نیومده بودم اینجا تا زار بزنم! خیلی وقته خونه ی اصلیمو گم کرده بودم! خیلی وقته که نمیدونم چی درسته چی غلط. چی غلطه چی درست. تمام خاطرات خوب بچگیم.. همه ی آرزوهای زیر خاک دفن شده.. من شمارو گم کردم یا شما منو؟اینکه تو ۲۵ سالگی ناپخته ت
Historia de un amor - تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 11:46
ما خودمان را در یکی از صفحات تاریخ این روزگار پنهان کرده ایم. شاید ورق بخوریم. شاید یک روز دیده شویم. شاید یک روز به دست جوانی عاشق پیشه که با خواندن قصه ما اشکی میریزد و مثل خود ما قلبش تند تند میزند مرور شویم. یا شاید یک روز به دست پیری خردمند که
اندوه بزرگیست چه باشی! چه نباشی - تاریخ: 1399/11/26 ساعت: 20:11
اعتراف میکنم که هنوز نشناخته ام.. اعتراف میکنم که هنوز از درک وقایع پیرامون خودم زمانی که ثانیه ها را با حضور تو میگذرانم عاجزم باید اعتراف کنم که هیچ از تو نمیدانم انگار این برایم دیگر کافی نیست
... ! - تاریخ: 1399/11/26 ساعت: 20:11
همه اش به خاطر دیدن تو بودوگرنه مرا توان راه رفتن نیست چه برسد به پرواز........ + تاريخ دوشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۹ساعت 13:42 نويسنده علی |
شباهت عجیبی به قصه هایی دارد که تا بحال نخاندمشان... - تاریخ: 1399/11/26 ساعت: 20:11
و صدای تو را باز هم می شنوم که شبیه این است که می گویی : درک می کنی که ؟! و من مجبور می شوم به درک چیزهایی که... نمی شنومشان دیگر. در خواب هایم دست به دست می شوم و آخر می افتم در آغوشت و همبسترت می
کاش. - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 12:44
من از تو مجسمه ای ساخته ام درون قلبم که دست های آن به درازی رخوت نیمه شب هایم، که چشم های آن به غم انگیزی ابرهای فروردین، که اندام های ان به زیبایی شعرهای شاملو و لبخند آن به شیرینی مصائب فرهاد میماند..
به اینکه اهل هیچ چیز نباید باشم - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 12:44
به نظر میرسد این روزها بیمارگونه بودنم را بازهم به یاد آورده ام. به اینکه اهل هیچ چیز نباید باشم و هیچ چیز نباید اهل من باشد. انگار به این تفکر خالی رهاکننده بازهم دچار شده ام. به تشدید بیخابی و تشد
من دو چیز دارم : تو را ... و تو را - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 3:58
دلم می خواد خودمو بسپرم دست هر چه افیون و مشروب در دنیا هست و دیگر هیچ هم نبینم ! I wish I had never kissed her'Cause I just can't resist her
تو ای درمان تو ای درمان تو ای درد... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:42
خسته از تماشای تصویر ماتی که از تو روبروی چشم هایم نقش بسته... این تصویر خودساخته ! کلیشه ای ! سرد ... تو چشم هایت را مثل همیشه بسته ای و شاهد درگیری کسی که روبروی تو ایستاده باخودش نیستی! تو چشم ه
بین ما خیالبافی هاست... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:42
من که باورم نمی شود. جوری به این سطرها و نوشته ها بسته شده ام و تکان نمیخورم که انگار به جای سلول های خاکستری حروف الفبا را پر کرده اند در مغزم. سخت باورم شده که غرق تو بودن خیلی خطرناک تر و کشنده ت
چشم هایش.. - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:42
چشم هایش را ندیده ام امابا آنها زیاد صحبت کرده امدرباره همه چیزمثلن حال و احوال پرسی هایمانو چقدر دلم برایت تنگ شده را حتیبا چشم هایش در میان گذاشته ام... ! چشم هایش با من حرف میزنند..بارها نشسته
و چشم های تو آن اتفاق های عجیب... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:42
من به تمام شعر ها بدبینم.. آه ای کائنات خنیاگر ! من ، مقدمه ای شده ام برای تعریف از درد ...به سلوک رسیده ام . نمی بینید ؟!به درجه ای از سلوک که گرایشش به هیچ بودن می گراید. سلوک خالص مرا دریابید..!
سایه روشن - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:42
به سایه روشن تصویری چشم دوخته ام که کنتراست رنگ هایش به گونه ای وصف نشدنی روی تابلو چشم نوازی میکند. گاه سفید. گاه سیاه. درست مثل تو که چشم هایت را باز میکردی رو به دنیای خاکستری من. گاه سفید. گاه س
تو پا پس میکشی و در نیم گشوده به روی من بسته میشود... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:42
شبنم و برگ ها یخ زده اند.. ابر های باران زا در آسمان در هم می پیچند..باد می وزد و طوفان فریاد می زند..یخ آب می شود در اندیشه ام..ومن بازهم بدون تو در ترسی موهوم اسیر میشوم.. رفیق ...بیا و جرعه ها
گاهی همیشه، گاهی هیچوقت - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 9:42
گفته بود که زیاد خواب می بیند. گفته بود که اگر کسی را در خواب ببیند چطور سایه اش را با تیر می زند اما نمیدانستم راست راستی تعبیر تمام خواب هایش حال و روز الآن مرا نشانه گرفته اند.می دیدم نفس نفس میز