نگاه کن به واژگونی واژه هابه استیصال چشم هایی که تاب تماشا ندارندبه این زیبای وصف ناشدنی غیر قابل تکرار.نگاه کن به چیزی که در ظرف نگاه نمیگنجدو ببین که من در تمام این سالها چه کشیده ام...
+
تاريخ جمعه ۲۶ اسفند ۱۴۰۱ساعت 12:24 نويسنده
علی
|
برچسب:
نویسنده: رادین رنجبر
میتوانستم به یاد بیاورم اما دیگر نه. حالا از آن روز ها خیلی گذشته است و این منِ یاغیِ هذیانگو، دیگر یک پسربچه تازه به دوران رسیده نیست که در اعماق افکارش به چیزی بیاندیشد که بسیار فراتر از اندیشه است.بسیار !من اما میتوانستم به یاد بیاورم آن چشم های همیشه غمگین را. بگذار اصلاحش کنم... آن چشم های شادِ همیشه غمگین را. و به روی خودم هم نیاورم که زندگی هرچقدر هم سخت باشد، وقتی تو باشی... وقتی هیچ چیز نباشد... همه چیز هست...همه چیز !باور کن که این روز ها اگر میتوانستم به یاد بیاورم. چیزی از تو را فراموش میکردم که باعث این فاصله شده است. باید به یاد بیاورم که چه چیز را فراموش کنم. و همین دردِ مرا بیشتر میکند که شاید چیزی در تو هست که آعازِ این پایان را به سرنوشت ما گره میزند. چیزی که نمیتوانم آن را از تو بگیرم.
+
تاريخ پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۱ساعت 21:58 نويسنده
علی
|
برچسب:
نویسنده: رادین رنجبر
زخمی حرف هایی برآمده از اعماق وجودم هستیزخمی حرف هایی که به یادگار از من با تو خواهند ماندتو اما هیچ دم نمیزنی از این منِ سر به هوای فراموش کار که گاهی روزمرگی ام را به تو ترجیح میدهم...تو اما همیشه سکوت میکنی و این سکوت "سرشار از ناگفته هاست"
+
تاريخ پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 20:22 نويسنده
علی
|
برچسب:
نویسنده: رادین رنجبر
نگاه میکنم به سفید. و از جایی به بعد که چشم هایم را حتی از دست میدهم. همچنان تصویر تو را میبینم. تو در تمام سلول های خاکستری مغز من هستی. زیر سخت ترین شکنجه ها نیز بوده ای. شکنجه گر پرسید:- چیزی از تو نمانده که بگیرم، نمیخواهی حرف بزنی؟گفتم- همه چیز دارم هنوز وآن همه چیز تو بودی.آدم ها میخواستند تو را از من بگیرند. تو میخواهی خودت را از من بگیری. همه میخواهند تو را از من بگیرند.من، اندوهِ بی انتهایی هستم. تنهای تنها.نمیدانی امید کسی بودن یعنی چه. نمیدانی زیر سخت ترین شکنجه ها تو را داشتن یعنی چه. نمیدانی شکنجه گر را شکنجه کردن یعنی چه.
+
تاريخ دوشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۱ساعت 0:8 نويسنده
علی
|
برچسب:
نویسنده: رادین رنجبر
خیلی وقته که نیومده بودم اینجا تا زار بزنم!
خیلی وقته خونه ی اصلیمو گم کرده بودم!
خیلی وقته که نمیدونم چی درسته چی غلط. چی غلطه چی درست.
تمام خاطرات خوب بچگیم.. همه ی آرزوهای زیر خاک دفن شده.. من شمارو گم کردم یا شما منو؟اینکه تو ۲۵ سالگی ناپخته ت
برچسب:
نویسنده: رادین رنجبر
ما خودمان را در یکی از صفحات تاریخ این روزگار پنهان کرده ایم. شاید ورق بخوریم. شاید یک روز دیده شویم. شاید یک روز به دست جوانی عاشق پیشه که با خواندن قصه ما اشکی میریزد و مثل خود ما قلبش تند تند میزند مرور شویم. یا شاید یک روز به دست پیری خردمند که
برچسب:
نویسنده: رادین رنجبر
اعتراف میکنم که هنوز نشناخته ام.. اعتراف میکنم که هنوز از درک وقایع پیرامون خودم زمانی که ثانیه ها را با حضور تو میگذرانم عاجزم
باید اعتراف کنم که هیچ از تو نمیدانم
انگار این برایم دیگر کافی نیست
برچسب:
نویسنده: رادین رنجبر

همه اش به خاطر دیدن تو بود
وگرنه مرا توان راه رفتن نیست چه برسد به پرواز........
برچسب:
نویسنده: رادین رنجبر
و صدای تو را باز هم می شنوم که شبیه این است که می گویی : درک می کنی که ؟! و من مجبور می شوم به درک چیزهایی که... نمی شنومشان دیگر.
در خواب هایم دست به دست می شوم و آخر می افتم در آغوشت و همبسترت می
برچسب:
نویسنده: رادین رنجبر
من از تو مجسمه ای ساخته ام درون قلبم که دست های آن به درازی رخوت نیمه شب هایم، که چشم های آن به غم انگیزی ابرهای فروردین، که اندام های ان به زیبایی شعرهای شاملو و لبخند آن به شیرینی مصائب فرهاد میماند..
برچسب:
نویسنده: رادین رنجبر
برچسب:
نویسنده: رادین رنجبر
دلم می خواد خودمو بسپرم دست هر چه افیون و مشروب در دنیا هست و دیگر هیچ هم نبینم !
I wish I had never kissed her
'Cause I just can't resist her
برچسب:
نویسنده: رادین رنجبر
برچسب:
نویسنده: رادین رنجبر
برچسب:
نویسنده: رادین رنجبر